تبليغاتX
red rose

red rose

قلبی برای من و تو.....

to be continue

با سلام....

اميدوارم كه غيبت طولانيم رو ببخشيد دوستان!

خب ديگه درس خوندن اين سري مشكلات رو هم داره،الانه هم ترم 3 هستمو دارم پروپوزال(پايان نامه) رو مي نويسم....

نميدونم ولي ميخوام به كسي كه بي وفايي(خيانت) رو با تحقير اشتباه ميگيره،با س چه جوري رفتار كرد!!!!

روي مطلبم با كسايي هستش كه دم از وفاداري مي زنند و در حالي كه به عشقشون خيانت ميكنن با پررويي ميگن: .......

روي مطلبم با كسايي هستش كه علي رغم خيانتشون و تهمتهاشون و حرفهاي دور از انسان بودنشان من به قولم وفادار بودم و هرگز هرگز بهش خيانت نكردم و آبروش رو مانند آبروي خانوانده ام حفظ كردم....

الان اومده بودم كه نمرات رو چك كنم و برم اما گفتم يه سر هم به وبلاگ بزنم.....

به هر حال چند روز ديگه امتحانها تموم ميشه و مطمئنا با مطلب جديد وبلاگ رو آپديت ميكنم....

براتون موفقيت و شادكامي رو آرزو دارم....

by:gharibe


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:54  توسط سینا  | 

happy new year...

سلام دوستای گُــلم...

برخلاف همیشه من کمی زودتر آپ کردم که سال نو رو پیشاپیش به همه دوستای وبلاگیم و خانواده های گرامیشون و از همه مهمتر عشقم (مریــم) تبریک بگم....

و از اینکه امسال روهم با نظرات خوب و قشنگتون همراهی کردید بسیار سپاسگذارم و سال خوب و خوش ،همراه با شادکامی و سرشار از موفقیت براتون آرزومندم....

حالا هم برای سال نو یه متن آماده کردم و تقدیمش میکنم به مریــــم عزیز....

 

 

 

اگر باد بودم، می وزیدم

اگر ابر بودم ، می باریدم

اگر خورشید بودی ، می تابیدم

                                                   تا بدانی که دوستت دارم

 

 اگر ابر بودی، در انتظار اشکت می نشستم

اگر خورشید بودی، در پرتوت خودم را گرم میکردم

اگر باد بودی ،چون برگ خزان خود را بدستت میسپردم

 

                                                   تا بدانی که دوستت دارم

 

اگر هیچ بودی ، از تو ابر سپیدی میساختم

از تو خورشید باشکوهی بوجود می آوردم

تُرا نسیم ملایمی می کردم

 

تا بدانی که دوستت دارم

 

Posted by : sina

 

Copyright(c)gharibe

all rights reserved

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:25  توسط سینا  | 

...PARAMOUR

برايت بارهابايدبگويم،كه جاري شدي همچون خون دررگهاي من كه ازمن ساختي بارديگر مجنون،شايد.

ازشكوه عشق خانمانسوزبرايت بارهابايد،قسمهايادكردبرايت بارهابايدسرسجده فرودآورد،شايد.

زدست تو به تاريكي كوهستان غم بايدسفركرد

بدنبال توتاخورشيدبايدرفت،شايد.

نمي دانم كه درجاي نگين تاج زرين كلاهت جاي مي گيرم ويادرزير پاهاي تو بي رحمانه مي ميرم،شايد.

نمي دانم كه بعداز سالهاي سخت ودشوار

كه بعدازروزهاي گرم وشيرين،زمان مردنم .!؟

زمان مردنم،آيادرآغوش توجانم راخدا گيرد؟

ويااين آرزودرنطفه مي ميرد،شايد.

 

عشق پایان ندارد و عاشقی هم پایان ندارد... ،

تا وقتی که عاشق زنده است... ،

مثل یک شعر عشق را می خواند...،

مثل یک ترانه آن را می شنود...،

می خواند و می سراید... ،

پس، بمان پیــــشم...،

گریزی از رفتن نیست…!!

 

 

Posted by : gharibe

 

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:44  توسط سینا  | 

...for live

سلام...

خیلی وقت بود که نمیشد چند کلمه با دوستام درد دل کنم...

راستش این چند وقته بد جور درگیر درسهام بودم ،البته خدا رو شکر جواب داد قبول شدم....

حالا فردا هم اولین روز درسی دانشگاه هستش و من میخوام مث قبلنا معدل الف باشم...

ولی شماها دوستای گلم رو از یاد نمیبرم و بهتون حتماً سر میزنم، شما هم منو تنها نذارید...

پست مطلبام هم مث همیشه 15 و 30 هر ماه هستش...

حالا هم یه مطلب ناقابل براتون دارم...

موید باشید عزیزان

Red rose@};-

عاشقت خواهم ماند

 

 بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت

 

 بی آن كه بر لب آرم.در دل خواهم گفت

 

بی هيچ سخنی گوش خواهم داد

 

بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست

 

بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد

 

 بی هيچ گرمایی كنار آشيانه ی تو آشيانه می كنم

 

 و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم

 

می پرسند :

 

 «به خاطر چه زنده ای؟»

 

و من برای زندگی تو را بهانه می كنم

 

 

Posted by : parivash

 

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 14:17  توسط سینا  | 

red rose...

امشب دلم ميخواهد 

 
به كسي بگويم:  دوستت دارم

 
تو نهراس و آنكس باش

 
بگذار با هر آنچه در توان دارم ،

 
همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم...

 
بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 
لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند...!!

 
بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 
جان ميدهد، برايت جان دهم...

 
بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 
و تو را ستايش كنم....

 
بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم...

 
نگذار زمان از دستم برود ..!

 
و تو را درنيابم....!!

 
ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 
غير از من كسي ديوانه تو نيست...!

 
هرچند كه جاهلانه فكري باشد...

 
كمي بيشتر با من ...؛

 
و همين امشب بگذار خيال كنم

 
كه جز تو كسي نيست...!!

 
همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم...

 
نقش حقيقت را...

 
همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام...

 
اي آخرين.. !

 

Posted by : parivash

 

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 21:6  توسط سینا  | 

...If you know

اگه از پنجره چشمان من

چشم تو هرچی که دیدم ببینه

اگه دل تنگی ابرای غروب

توی اسمون سینت بشینه

تازه مثل من میشی که همش بدی دیدم

شاید اون روز بدونی چه عذابی کشیدم

اگه کوه غصه پشتت رو شکست

تورو انگشتای غم نشونه کرد

هرچی داشتی آسمون ازت گرفت

تورو با دست خالی روونه کرد

اگه وقت گریه بغضت وا نشد

گریه هم از تو چشمات پر زد و رفت

اگه خوشبختی سراغتو گرفت

اما بی خبر اومد در زد و رفت

تازه مثل من میشی که همش بدی دیدیم

شاید اون روز بدونی چه عذابی کشیدم

 

 

Posted by : neda

 

 

Copyright(c)gharibe.

all rights reserved.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 20:27  توسط سینا  | 

divorce...

شانس ما رو ببین....

آخه چرا باس خواهر ناصر باشه....!!!

نمیتونستم از فکرش یه لحظه بگذرم....

آخه تازه باهاش گرم گرفته بودم....

اما با ناصر چیکار میشد کرد، خُب اون هم دوستم بود!!!!

البته با ناصر چند روزی بود که دوست شده بودم اما نمیشد ( نمیتونستم) نامردی کنم...

هر چی بیشتر فکر میکردم از خودم بیزارتر میشدم....

نمیتونستم....

قضیه به این شکل بود که من با شیرین دوست بودم...

همدیگه رو هم میخواستیم ( البته فقط در حد bf & gf ) ...

تقریباً یک ماه و نیم یا دو ماه میشد که رابطه داشتیم و دل و قلوه برا هم بلوتوث میکردیم....

آبجی کوچیکش هم که سفیر عشقمون بود و مامانش هم حلّال ماجراهامون....

خانواده ی بدی نبودند اما من از ناصر بدم می اومد....

( آدم شری بود و به بیخود به مردم گیر میداد)

اما از شانس بد ما یه روز گیرمون به یه دعوا افتاد  و با وجود اینکه اصلاً آدم شر دوستی نبودم اما مجبور شدیم کل بندازیم....

خلاصه ما هم هر چی داشتیم و میدونستیم رو کردیم اولاش خیلی خوب بود چون تن به تن بود...

اما یه هو چند تا از بچه محلیهای آق پسر پیداشون شد و ما رو از برکاتشون بی نصیب نذاشتن...

( چند نفر به یه نفر نامردا.....)

خلاصه بازی گرم گرفته بود که از بدبختی سر و کله ی آق ناصر هم پیداش شد ( گفتم: این یکی رو کم داشتیم که اونم پیداش شد...)

اما نه....!!!!

آق ناصر یار ما شد و با نوچه هاش حسابی بر و بچ رو مشت مالی دادیم...

خلاصه این شد که ما شدیم دوست ناصر خان...!!!

شب که داشتم ماجرای امروزم رو تو ذهنم ورق میزدم دیدم که واییییییییییییییییییییییییییییی:

ناصر که داداشِ شیرینه..!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زمین  و زمان رو سرم چرخید.....

چند روزی رو نرفتم دیدن شیرین....

شیرین دختری بود با چشمای روشن، لبهای باریک و سفید مث برف وخیلی هم خوشرو

(توجه : بر و بچ به چشم خواهر نیگاش کنیدا...:d)

بهش دل نبسته بودم واسه همین جدایی ازش برام کار سختی نبود ....

آبجی کوچیکش رو تو خیابون دیدم  و بهش گفتم که:.....

به شیرین بگو من دیگه باهاش کاری ندارم.....

 

Posted by : gharibe                                                                     

 

copyright(c)gharibe.

all rights reserved.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 11:44  توسط سینا  | 

...Would

 

سلام....

اول یه معذرت خواهی واسه خاطر غیبت طولانیم

و دوم عید قربان رو به همگی ( مخصوصاً دوستای گُلم تبریک میگم...

و ممنون از همه اونایی که با کامنت وآف و... منو تنها نذاشتن.....

راستش بنا به دلایلی نمیخواستم آپ کنم

اما کامنتهای دوستای گُلم رو که دیدم

همشون گلایه کردند که چرا آپ نمیکنم...

خیلی دوستتون دارم و میخوام فعلاً علی الحساب یه متن براتون بذارم

 که کمی غیبتم جبران شه...

 

 

 

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...

 

خيلــــــــــــی کوتاه !.... 

 

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬

کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

 

کاش همه را دوست داشتیم ...

 

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

 

کاش دلهایمان دریایی می شد !!

 

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

 

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...

کاش...............

 

Posted by : gharibe

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 10:20  توسط سینا  | 

you'r love...(faeze

برای ِ تو سرودم تا نفس بارید

...راز ِ انتظار ِ واژه ها

غزلم با همه ی بی برگی اش تقدیم به تو

 

برایت اشک بافتم از حریر اشتیاق

...تا سحر گاهان

لحظه ها با یک جهان لبخند تقدیم به تو

 

نبودی اما....

دیوار را نشانه کردم جای نشانه های تو

ای پرستوی نیاز ،شانه های بی پرم تقدیم به تو

 

تپش معنای زنده بودن را داشت

...در منجلابهای تردید

عشق با تمام دلپاکیش تقدیم به تو

 

انتظار زاییده ی عشق است ، بعد هر کوچی

چشمهایم با تمام بی قراری

زیر پای تو.....

 

ـــ تو ای زیباترین گلواژه ی عالم..

تو ای محبوب دلدارم که با نگاهت خرمن هستی را آتش  میزنی ....

...  تو علاج درد منی  و تو داروی روح افسرده من....

...ای آب حیاتم،ای مالک اندیشه و روحم ، مدتی است که دلباخته ی تو هستم ...

.... عشق تو با خونم ممزوج گشته و شب وروز را  برایم بی تفاوت کرده

 می خواهم به تو بگویم:

 نگاههایم تقدیم به چشمان  زیبایت...

 مستانه ترین لبخندهایم تقدیم به لبهای  شادمانت...

غمناکترین ترانه هایم تقدیم به لحظات تنهاییت...

و بالاخره تمام وجودم تقدیم به یک تار مویت...

عزیزم ، تو هر شب پاورچین پاورچین به دنیای خیالم پا میگذاری  و آنرا با قدمهای پات گُلباران میکنی  ، دوست دارم زیباییهای عالم رو  برایت هدیه ای ناقابل بدونم و برایت ارسال دارم

ـــ عشق من: نهفته رازی در دل  دارم  که از شور عشق توست  و میخواهم بدونی که :

ــ « دوستت دارم....» ــ

 

 

Posted by : sina

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:36  توسط سینا  | 

...i want you

سلام؛

دوست دارم زیباترین واژه های کتاب لغت را با زنجیری از مهر و عاطفه بهم پیوند دهم ، تا لطیف ترین جملات را برایت بسازم و با آنها   به تو بگویم:

دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت دارم
برا یِ تو هر چند ضعیف ولی پر احساس مینویسم؛ نوشته ی من بازی با کلمات نیست، بلکه نشانگر علاقه ی قلبی ام به توست....

بدان که هر لحظه ی زندگی که معنا ی با هم بودن را میدهد  ، تو را در یادم و در خاطراتم برای ِ همیشه نگاهت  میدارم.. نیلوفر من(فائزه): بدان که بذری را که در دل ِ من کاشتی اکنون درختی تنومند و زیبا شده  که هرگز آنرا از دست نخواهم داد...

عـشـق من:

می خواهم سنگ صبورت باشم،

می خواهم تو را با تمام وجود حس کنم، دریای وجودم را ببینی و صدای

موج های خروشان آن را بشنوی که بر سینه ی ساحل

دست تمنّــا میکشند، اما تو تاب وتوان ساحل را ببین.

امواج را ببین که مدام می آیند و توفانی به پا می کنند

و تو بهانه ای هستی برای این شروع توفانی .

در پس توفان آرامشی غریب چهره ی ساحــــــــل را  فرا می گیرد ولی در پس توفان عشق آرامشی نیست

و تو باید صبر کنی  و منتظر باشی ودر این راه،

من می خواهم سنگ صبورت باشم....

Posted by : sina

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 21:19  توسط سینا  |